تبلیغات شما اینجا
بستن تبلیغات [X]
برگی از زندگی
برگی از زندگی
درباره وبلاگ
ورود اعضا
مطالب اخير
آرشيو وبلاگ
2015-07-19

به نام خداوند مهربانم


خیلی از این رفتارا رو کردن ولی باورم نمیشد در این حد دیگه!!!

وقتی مامان داشت باهاش حرف میزد درسته من صداش رو نمیشنیدم ولی از لحن مامان پیدا بود چقدر سرده, دعا میکردم مامان متوجه بشه و به بابا نگه ولی مامان بهش گفت در صورتیکه به لحن سردشم پی برده بود...!!!

تو آشپز خونه بود صدام زد گفت .. گفتم خب مادر من منم حس کردم ولی تو که فهمیدی چرا به بابا پیشنهاد دادی؟

زنگ زد و گفت نمیایم و اونم بعد یه بار تعارف الکی قبول کرد

دلم واسه دل شکسته مادرم شکست !!! میخواستم برم هر چی صدا تو حنجرم جمع شده با یه عالمه گلگی سرشون بریزم بیرون و خالی شم !!! میخواستم برم حق دل شکسته مادرم رو ازشون پس بگیرم ...

روز عیدم رو با دلتنگی واسه غرور مامان و دل شکستش سرش شد

شب حدودای ساعت ۱۰:۳۰ بود رفتیم خونشون .. فقط با دایی ها حرف زدم و خاله ش عزیزم !! هچی محلی به بهش نذاشتم ...

شاید فقط در حد سلام سرد و تبریک عید خیلی سرد باهاش چشم تو چشم شدم رفتم اتاق سابق خاله و پسرش اونجا خوابونده بود نشستیم و با خاله کلی درد دل کردم اونم مشکل من و مامان رو داشت .. حرف هم رو خوب میفهمیدیم ...

مامان هم باهاشون سرد بود .. ما که رسیدیم داشتن شام میخوردن وقت جمع کردن سفره نه من نه مامان هیچ کمکی نکردیم ...

زن دایی بهش برخورد و تا آخر شب باهامون سرسنگین بود .. به این میگن رو یا همون پر رو !!!!!

پدر بزرگ یه طرف خونه نشسته بود و هیچ حرفی نمیزد هم ما سرد بودیم هم اونا ..ما دلیل داشتیم ولی اونا دلیلی جز پسر دوست بودن نداشتن !!!

وقتی به م ب نگاه میکردم حالم بهم میخورد !! دوست داشتم برم یه عالمه سرش داد بزنم ...

روز بعدش عصری مادر رفت اونجا تا برادرش نگه برگشتم کم میاد ببینتم .. میگفت داییت و زنش و مادر و پدر دوره م کردن که چرا دیشب ناراحت بودی؟؟ مامان هم هیچی نگفته و انکار کرده .

و با لحن خاصی اصلا قبول نکرده شب بمونه ...

میگفت گفتن پس لااقل بگو کاملیا بیاد .. ولی منم عمرا برم یعنی صد سال یه بار میرم خونشون ... لیاقت دوست داشتن ندارن

قبلا دوسشون داشتم ولی الان حتی که مادربزرگ بمیره هم ککم نمی گزه.. و تا هیچ وقت حلالش نمیکنم نه اونو بلکه تمام آدم های این کره خاکی که طرز تفکر اون رو دارن رو حلال نمیکنم ..

..

خدایا هیچ کس مریض نشه مریضی لاعلاج و سخت نگیره خدایا خودت پشت و پناه بنده هات باش و همه پدر و مادر ها رو واسه بچه هاشون سلامت و شاد نگه دار و خدایا همه مریض ها شفا پیدا کنن .. زن عمو و بهنام صفوی هم شفا پیدا کنن ...الهی آمین

بعدا نوشت :

مادر بزرگ زنگ زد و گفت میان اینجا.. دایی و زنش و بچه ش و مادر بزرگ ...

وقتی از کسی دلگیر بشم نمیتونم وقت دیدنش بگم و بخندم انگار نه انگار! نه! نیتونم نگاش کنم یا زیاد باهاش حرف بزنم

یکم رفتن پایین دیدن مادربزرگ پدریم و من همچنان بالا با سولین میحرفیدم و به استقبال نرفتم تا بیان بالا بعد برم ..

دایی اومد و با شوخی و لحن خاصی که فقط مال دایی هام هست صدام زد منم بدو بدو رفتم .. راستش داییم تقصیری نداره با اونا خوب وبدم ولی هر کاری کردم نتونستم زیاد مادربزرگ رو طرف صحبتم قرار بدم ... بازم سرنگین بودم باهاش .. هرچیم خواستم اینجوری نباشم بازم نشد !








برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 325 ،
2015-07-23

به نام خداوند مهربانم


سخت ترین روز های زندگیم از پریروز شروع شد .. نمیدونم تا کی و تا چند مدت دیگه ادامه داره؟!

این دو سه سال عجیب ترین اتفاقات زندگی در این دو سه سال افتاد.. شرایط روحی سختی داشتم و همه موانعی برای هدفم!

هیچ توجیهی ندارم ولی میتونم بگم عذاب آور ترین ساعات زندگی من داره سپری میشه و تا ابد با منه..

قبول شدم ولی رتبم اونی نیتس که باید .. اونی نیست میخوام و اونی نیست که میخواستن!

همیشه از ابتدای ابتدایی تا دبیرستان از لحاظ درسی باعث افتخار مادرم بودم .. همیشه سرش بالا بود ...

ولی اینبار حس میکنم بدجور سرشکستش کردم..و بد جور این سرشکستگی رو به روخم میکشه

روم نمیشه حتی بگم فلان غذا برام درست کن یا بگم فلان وسیله کوچیک رو برام بگیر! حس میکنم لیقاتش رو ندارم

رتبه م رو به هیچ کس تو اقوام جز خاله ف نگفتم ! رومون نمیشه چون همه منتظر رتبه خیلی بالا بودن ..

منم مثل محترم خانم تو درد سرهای عظیم شدم که غرورش اجازه گریه نمیده ..

دلم یه گریه سیر میخواد ولی لامصب بغض شده و داره خفه میکنه

نمیدونم سال دیگه بشینم یا نشینم ؟!

امشب عمو بزرگه و دختر عمو میان اینجا ... وچه سخته روبرو شدن با این خانواده !!!!

عصر با مامان میریم پیش مشاور و چه سخته باز وقتی رتبه های خوب خوب میان و مامان میگه بیا اینور آۤرومون نره.. مثل دیروز

دوست دارم بمیرم و نمونم ... دوست دارم برم و هیچ کس رو نبینم و تنهایی های خودم گم شم.. دوست دارم سر بزارم به بیابون که جز خودم و خدا دیگه هیچ آدمی اطرافم نباشه ..

هیچ کس نیست باهاش راحت حرف بزنم و پیشش حتی گریه کنم یا درکم کنه ...

دوستم ش یکمی دلداریم داد اولین نفری بود که اینجوری دلداریم داد و ازش ممنونم

کاش میمردم .. خدا مهربونه هیچ وقت سرزنشم نمیکنه میدونه حال اون موقع هامو .. میدونه روحیم رو پس فقط بغلم میکنه و میگه فدای سرت .. کاش برم پیشش

برام دعا کنید ....





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 292 ،
2015-07-23

به نام خداوند عزیزم


واسم بی اهمیت شده.. شب و روز دیگه برام معنایی نداره...حوصله حرف زدن ندارم ...حوصله دیدن کسی رو ندارم !

اشک یعنی واستادن تو اوج خستگی...





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 296 ،
2015-07-24

به نام خداوند بخشنده مهربانم


اصلا شرایط روحی خوبی ندارم ...

دیروز پیش مشاور بد گذشت !! مامان اصلا دوست نداشت ریختم رو ببینه...کلافه شدم .. بابا هیچی نمیگه همش میگه اشکال نداره فدای سرت ولی مامان داره شکنجم میده ..

دیشب وقتی بابا خواست بره واسه خواهرم ساندویچ بگیره با وجود اینکه من عاشقشم ولی هر چی بابا اصرار کردگفتم نمیخورم ! حس میکردم لیاقت ندارم ... حتی روم نمیشه چیزی ازشون بخوام ... روم نمیشه حتی غذا بخورم ...

تو شهرستان میتونم حسابداری بیارم ولی خودم دلم نمیخواد شهرستان برم ..

شهر خودمم اصلا رشته آمار رو دوست ندارم .. امور بانکی دوست دارم ولی دانشگاه ما نداره در کل سراسر ایران سه تا دانشگاه این رشته رو دارن دو تاش غیر انتفاعی شهر های دور و یکیشم علوم اقتصادی تهران

دارم دق میکنم ..هربار به خودم لعنت میفرستم که چرا مثل آدم نخوندم.. ولی بازم هرچی فکر میکنم میبینم شرایط مساعدی هم واسه خوندن نداشتم !!!! واقعا نداشتم !!!

شاید نشستم سال دیگه مهندسی کامپیوتر اینبار از شاخه فنی شرکت کردم

دیروز مشاور وقتی سوابق تحصیلم رو دید تعجب کرد که چطور رتبه خوبی نیاوردم .. ولی هیچ کس از دل من خبر نداره ..

اولین شکستم تو زندگی که بدجور کمرم رو خرد کرد !!!!اولین شکستی و اولین زمین خوردنم که کسی واسه پیروزی همراهم نیست و کسی نیست دوباره دستمو بگیره و بلندم کنه ..

من از بچگی با هزار تا مشکل بزرگ شدم و شاید تلخی های زیادی دیدم و کشیدم ولی همش رو پشت سر گذاشتم اما هنوز اونقدر قوی نشدم که از پس اولین شکستم بر بیام اونقدر قوی نشدم که با این ههمه سرکوفت شنیدم کنار بیام و باز برای پیروزی همراه با این

تنهای تنها تو این دنیای غریب


...

شب و روز یک سال آینده من چگونه خواهد گذشت؟

آیا مجالی برای خوشبختی دارم؟

زندگی من چه رنگی خواهد شد؟ صورتی؟قرمز؟سفید؟یا سیاه مفرط؟!






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 290 ،
2015-07-30

به نام خداوند مهربانم

سلام

آخرین سلام تا مدتهای طولانی ..

کلی حرف دارم ولی دلم به نوشتن نمیره ..نمیتونم !

گاهی نمیشه که نمیشه که نمیشه ...

ربطی به کنکور و رتبه نداره خلاتون راحت .. اون برام هضم شدست

درد زیاد دارم دلتنگی زیاد دارم .. کسی درکم نمیکنه .. احساس و محبت کم دارم .. درک شده شدن کم دارم .. بغل پدر و مادر کم دارم .. همدردی کردن کم دارم .. ستون و تکیه گاه کم دارم

ولی بازم دلم به نوشتن و درد دل کردن نمیره ..یه مرده متحرکم مثل دانیار! شاید به شدت اون نباشه ولی بازم مثل اون مرده متحرکم !!!

حتی واسه اتفاقات غم انگیز رمان هم در این خانه اجازه گریه ندارم .... بغض های دیاکو و دانیار و شاداب را چه کنم؟ زندگی هر سه تا رو تا حدی تجربه کردم شاید حال خرابم این تجربه و همدرددی با شخصیت های رمانه !شایدم به حال خودم بغض دارم.. اما هرچه هست میدانم اجازه گریه ندارم میدانم باید بغض کرد اشک تا مرز چشمانت بیاید اما حق جاری شدن ندارد!!!!

نمیدانم این موج عظیم و چند ساله بغض کی و کجا میکشند ؟! اما دلم گریه میخواهد همین ...

چون کسی درکم نمیکنه .. کسی تنهایی ها و دردهای زندگی من و درک نمیکنه هیچ کس جز خدا ...

خدا میدونه عمق حرف های دل رنجور من چقدره .. پس فقط با خدا درد دل میکنم و بس !

شاید چند ماه دیگه و شاید چند سال دیگه اومدم و نوشتم ولی به همتون سر میزنم و وب هاتون رو میخونم

رمان اسطوره رو بخونین خیلی جالبه

فعلا خدانگهدارتون .. برام دعا کنید خیلی زیاد التماس دعا دارم

از باران عزیز و همه شما دوستان گلم بابت دلداری هاتون و قوت قلب داداناتون سپاسگزارم و ممنونتونم

اگه کامنت هارو گاهی تایید میکنم ولی پاسخش نمیدم دلخور نشید واقعا گاهی نوشتن برام سخت ترین کار ممکن میشه ..به خاطر شما نیست پس دلخور نشید





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 296 ،
2015-07-31

به نام خداوند مهربانم

سلام...! نمیدانم چرا نتوانستم سر قولی که به خودم دادم بمانم ... دلم برای نوشتن حال و روزم و اتافاقات دیشب زار میزند ...

دل لعنتی من گریه میخواست.. بغض پوست کلفت من قصد شکستن داشت ان بار زود تر از همه خوابیدم . صدای آهنگی که حرف دلم را میزد در گوشم نجوا میکرد ...گوشی را مردد در دستانم گرفتم به ساعت قلبی ام نگاه کردم .. قلبش برایم یک معنا داشت و زمانش معنای دیگر ..

از دوازده نصف شب گذشته بود و مطمئن بودم کسی در فروشگاه نمانده و تا الان تعطیل شده گوشی را مقابل چشمانم گرفتم و روی شماره اش دستم را کشیدم زنگ خورد و برای اولین بار قصد قطع کردنش را نداشتم .زنگ خورد زنگ خورد زنگ خورد حتی شنیدن صدای بوق خوردن تلفنی که به تلفن مغازه زندگیم وصل بود آرامش دهنده ترین صدای جهان شده بود ..صدای بوق قط شد در حالیکه تماس برقرار شد کسی آن ور خط منتظر حرف زدن من بود و من با دستپاچگی کامل تلفن را قطع کردم ..هول شدم نفسم برای یک لحظه بند آمد و لحظه ایی بعد خودم را سرزنش کردم ...مگر چند بار فرصت شنیدن صدایش برایم امکان داشت که تلفن را قطع کردم؟ ..

به لیلا اس ام اس دادم پیشنهادش را پذیرفتم و به فریاد دلم پاسخ مثبت دادم و دوباره شماره اش را گرفتم و بعد از بوق خوردن زیاد تلفن را برداشت و اما در آن لحظه سکوت بود که حاکمیت میکرد .. چن ثانیه؟ شاید ۳۰ ثانیه سکوت را ترجیح داد و وقتی دید طرف مقابل قصد حرف زدن ندارد قطع کرد و من به همان سکوت قشنگ دلم را باختم ...هندزفری را در گوشم فرو کردم و دوباره زنگ ضبط شده را پخش کردم و حس خوش سکوت را با ولع بلعیدم ..

منتظر تایید لیلا بودم .. او گفت اگر حرف نزده خودش بوده نه شریکش.. و من با تایید لیلا آرام شدم که آن ور خط خودش بود نه شریکش!انکار منتظر تایید یک نفر بودم


عکسش در مقابل چشمانم ... با دلخوری و با عشق نگاهش کردم و سد چشمانم در حد چند قطره شکست ..عکس معجزه ام در مقابلم روحم را آرامش بخشید و مادر معجزه که چشمانش آنچنان قدرت جاذبه دارد که ناخودآگاه محو چشمانش میشوم ..

نمیگذرام هیچ کس مرا از داشتن انگشتری که میتواند حامل اکسیژنی برایم باشد را محروم کند

آن انگشتر را میخرم ..

به خودم قول دادم دیگر برای هیچ کس از حرف های دلم حرفی نزنم .. اما دلم برای نوشتن زار میزد ..

برایم مهم نیست کسی درکم میکند یا کسی مسخره ام میکند یا کسی درکم نمیکند و مسخره هم نمیکند ..

برایم فقط حس خودم مهم است و بس برایم فقط دل و قلب خودم مهم است و بس ..

دوستان نزدیکم درکم نمیکنند و گاه گاه با قصه های مشابه یا متلک هایی درک نکردنشان و مسخره کردنشان را به روخم کشیده اند مهم نیست ..حتی حرف دو رفیق صمیمی ام که گاهی خنجر متلک هایشان را به سمتم میگرند مهم نیست

فقط دل خودم مهم است !عشق را باید فریاد زد ..

جسم من خسته تر از آن است که به حرف دیگران توجهی کند مگر از قدیم نگفتند اگر عاشقی از ابرازش نترس؟ مگر نگفتند عشق را باید فریاد زد و از هیچ چیز و هیچ کس نترسید؟

عشق به معجزه را باید فریاد زد باید.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 295 ،
2015-07-31

به نام عزیز ترینم

سخت است .. سخت است که مادر حرف دل تنگم را درک نمیکند..سخت است که هر بار حرفش خنجری میشود و بر قلبم فرود می آید..

او مرا از کوچکترین یادگاری که میتوانم از جونم و نفسم و زندگیم داشته باشم محروم میکند..

آخر مگر میشود؟ مگر میشود به کسی بیش از چشمانم بهش اعتماد دارم حرف پول را به میان بکشم؟!

مگر او نمیداند دخترش نفسش به نفس آن سه نفر بند است؟

مگر نمیداند ؟؟ مگر این هفت سال زجر کشیدنم را نمیداند؟ به راستی میداند یا نمیداند؟

من آن انگشتر را میخواهم اما نه به قیمت کاری که مادر میگوید هرگز به این قیمت منبع اکسیژن را نمیخواهم





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 288 ،
2015-08-01

به نام خداوند بزرگم


دلم بار دیگر تمنای زنگی دوباره میکند ... اما میترسم.. میترسم شماره مغازه را هم عوض کند آنوقت دیگر مردن را ترجیح میدهم

گاهی سکوت را ترجیح میدهی .. در خود میشکنی اما دم نمیزنی ... کسی حرف میزند که دو گوش شنوا منتظر شنیدن باشند .. کسی حرف میزند که ...

دیشب چشم بر هم نهادم تا در خواب یک بار دیگر طعم خوش آغوش گرفتنش را بچشم .. اما دیشب خوابش را ندیدم ..

چقدر در آغوش خداوند حس خوبی دارد .. امنیتی که در دلت در آن لحظه نقش میبنند و جایش را محکم میکند آبی میشود و برای خاموشی آتش درونت تلاش میکند و در آخر چون قدرت خداوند در میان است خاموش میشود و همچنان پیروزی با آۤب است ...

وقتی عکسش را میبینم و لبخندش را نظاره گرم دنیا معنای دیگر پیدا میکند .. انگار بار دیگر معجزه ایی رخ داده باشد نفسم جان میگیرد و خدا را برای لبخند معجزه شاکر میشوم

همیشه بخند تا درد دوری کم شود تا تسکین یابد ...

این روز ها بر خلاف هفته پیش دستم عجیب به نوشتن میرود ..

انگار دست و دلم میخواهند تک تک این لحظات را ثبت کنند




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 308 ،
2015-08-01

به نام خداوند عزیز تر از جانم


به انتظار آمدن هفته ایی دیگر شوق در دلم موج میزند ....بار دیگر متولد میشوی و تداعی روز تولدت و روز معجزه بزرگ خداوند مرا به بی نهایت ترین نقطه احساس و شوق میرساند

طعم خوش آغوشت و بوسه باران کردن سر تا پایت جز در خواب هنوز نصیبم نشده اما خوب میدانم به زودی زود این رویا طعم حقیقت به خود میگیرد و من دلدار را به آرزویم میرساند ..

دختر عمو برگشته و برای کنگره ای در تهران آماده سفر است .. کاش آنقدر صمیمی بودم که همراه او به آغوشت پناه آورم خوب میدانم اگر بگویم مرا با خود ببر میپذیرد.. اما آنقدر صمیمی نیستیم ..حیف!.چهارشنبه سفرش را شروع میکند و چقدر خوب میشد اگر با او همراه میشدم و در روز تولدت کنارت بودم

نمیدانم روز تولدت چگونه جشن بگیرم تا اوج خوشحالی و شکر گزاریم در بارگاه کبرایی داشته باشم ..شکر گزاری برای بخشیدن همچین معجزه ایی در زندگانی من .. خدایا به ساده ترین شکل و عمیق ترین حرف قلبم بخشیدن معجزه را شکر میگویم ..خدایا شکرت.






برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 305 ،
2015-08-05

به نام خداوند مهربانم


میگه عاشقت شدم میگه اگه به خانوادم بگم هر طور شده پیدات میکنن میگه از نجابتت و خانومیت خوشم اومده

میگم نمیشه قسمت ما باهم نیست باید فراموش کنی باید بری

میگه نمیتونم میگه بمون ..بمون شاید دیدمت..میگه هرچی تو بگی هر چی بگی هم دلم میگه چشم هم خودم اگه بگی مثل قبل رسمی حرف بزنم مثل قبل جدی باشم باشه فقط نرو بمون .. میگم نمیشه داری سر خودت کلاه میزاری باید برم تا راحت فراموشم کنی دوست ندارم ناراحتیت رو ببینم ..میگه اگه به فکر منی بمون ..میگم به فکرتم که میخوام برم ..

میگم برات دعا میکنم دختری پاک تر و بهتر از من خدا بهت بده و خوشبخت بشی .میگه پاک تر از تو پیدا نمیشه اصلا نیست.. میگم چرا هست بهتر و پاک ترشم هست .. میگه نیست نیست باو کن نیست

میگم تو گروهمون در مورد ازدواج حرف میزنن .. میگه پس ما هم بریم .. اول منظورش رو نفهمیدم سر خود گفتم باشه بریم ولی وقتی گفت :چرت گفتم کجا بریم؟ ما که شکست عشقی خوردیم رفت .. فهمیدم اون ما هم بریمش رو از حرص گفت با منظور گفت

براش دعا کنید فراموشم کنه خودم میدونم درد عاشقی چقدر سخته دعا کنید فراموشم کنه تا اذیت نشه..

...

دوست دارم عشق کسی رو نسبت به خودم ببینم ..طعم خوبی داره میچسبه به آدم وقتی بدونی واسه یه نفر با ارزشی یه نفرم پیدا شد عاشق تو باشه .. ولی خودم طعم عشق رو چشیدم میدونم وقتی بدونی نمیشه چقدر زجر آور میشه هرچند برام شیرینه ولی نمیخوام این شیرینی به قیمت اذیت شدن اون باشه .. هیچ کس نباید به خاطر اینکه عاشق منه اذیت شه..

بهم میگه حرفات آرامش خاصی داره .. میگم کاش اینطوری نبود عذاب وجدان دارم که چرا ناخواسته عاشقش کردم که اینجوری اذیت شه..

براش دعا کنید لطفا





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 310 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 7526
  • بازدید امروز :2
  • بازدید دیروز : 2
  • بازدید این هفته : 18
  • بازدید این ماه : 77
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 10
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه